به گزارش عصر دنا، ده سال پس از یادداشت «چرا کتاب نمیخوانیم؟»، نویسنده با طرح پرسشی تازه، از بحرانی عمیقتر از کتابنخواندن سخن میگوید: بحران عقلانیت. او با مرور اندیشههای دکارت، کانت، وبر و هابرماس، معتقد است ایران نه با کمبود عقل، بلکه با اختلال در زنجیرهای روبهروست که از شک و نقد فردی آغاز میشود و باید به گفتوگوی اجتماعی و تصمیم عقلانی برسد.
ده سال پیش در یادداشتی با عنوان «چرا کتاب نمیخوانیم؟» که در عصرایران منتشر شد، مسأله را بیشتر یک آسیب فرهنگی میدانستم؛ اینکه چرا مطالعه عمیق در زندگی ما جایگاه شایستهای ندارد و چرا اطلاعات پراکنده را با دانستن اشتباه میگیریم. اما امروز به نظرم میرسد آن پرسش را باید یک پله بالاتر برد: آیا مسأله فقط کتاب نخواندن است یا با بحران بزرگتری به نام بحران عقلانیت مواجهیم؟
جامعهای که کمتر میخواند، الزاماً غیرعقلانی نیست؛ اما جامعهای که فرصت و عادت مطالعه عمیق، گفتوگو و مواجهه با اندیشه متفاوت را از دست میدهد، بخشی از ابزارهای پرورش عقلانیت را نیز از دست میدهد.
برای فهم مفهوم عقلانیت در تاریخ اندیشه مدرن، دکارت نقطه آغاز مهمی است: «چگونه میتوان مطمئن شد آنچه میدانیم درست است؟» شک روشمند او به «میاندیشم، پس هستم» میرسد، اما اهمیتش برای بحث امروز ما در یک عادت ذهنی است: هیچ ادعایی را صرفاً به دلیل سنت یا اقتدار نپذیر؛ دلیل بخواه و آماده تردید باش. کانت یک گام فراتر میرود و میپرسد شناخت چگونه ممکن میشود؟ او نشان میدهد ذهن انسان آینهای منفعل نیست و نقد باید متوجه ابزار شناخت ما نیز باشد. نوکانتیها این پرسش را به عرصه علم، فرهنگ و نهادها کشاندند. وبر بر عقلانیت ابزاری تأکید کرد؛ عقلی که کارآمدترین وسیله را برای رسیدن به هدف میجوید، اما ممکن است درباره درستی اهداف پرسش نکند. هابرماس در برابر این غلبه، بر عقلانیت ارتباطی تأکید میکند؛ عقلی که از طریق گفتوگو و تفاهم میان انسانها ساخته میشود.
بنابراین عقلانیت فقط باهوش بودن یا اطلاعات داشتن نیست؛ بلکه توانایی شک در باورها، نقد پیشفرضها، تولید دانش معتبر، تبدیل دانش به تصمیم و گفتوگو با دیگری است. ایران با کمبود عقل مواجه نیست؛ با اختلال در زنجیره عقلانیت مواجه است؛ زنجیرهای که از شک فردی آغاز میشود و باید به تفاهم اجتماعی برسد.
برای فهم پیشینه این مسأله در فرهنگ ما، شفیعیکدکنی به غلبه تدریجی زبان عرفان و شعر بر عقل فلسفی اشاره میکند. او میگوید در سنت ابنسینا، فهم حقیقت بر منطق و برهان استوار بود، اما از سنایی و عطار تا مولانا، تجربه و شهود عرفانی جایگزین استدلال فلسفی شد. این سخن نفی عرفان نیست، اما پیامد فرهنگی دارد: اندیشه فلسفی در معرض نقد مستقیم است، اما شعر و هنر با احساس و حافظه جمعی پیوند میخورد و ماندگارتر میشود. شفیعیکدکنی حتی این احتمال را مطرح میکند که اگر عقل فلسفی در ایران ادامه مییافت، شاید تجربهای شبیه رنسانس رخ میداد.
مشکل ما کمبود انسانهای عاقل نیست؛ ایران از متخصص و دانش کم ندارد. مشکل آنجاست که عقلانیت وقتی از ذهن فرد به جامعه میآید، به روش و نهاد نیاز دارد. اگر سیاستی شکست بخورد و کسی نتواند آن را ارزیابی کند، یا نظر متخصص فقط وقتی شنیده شود که با تصمیم قبلی سازگار باشد، مسأله کمبود دانش نیست؛ مسأله این است که دانش نمیتواند به تصمیم تبدیل شود. عقلانیت ابزاری نیز اگر از نقد اهداف جدا شود، ماشین کارآمدتری برای اجرای تصمیم نادرست میسازد. جامعه عقلانی جامعهای نیست که اشتباه نکند؛ جامعهای است که بتواند اشتباه خود را ببیند و اصلاح کند.
کتابخواندن انسان را خودبهخود عقلانی نمیکند، اما یکی از میدانهای مهم تمرین عقلانیت است؛ چون ذهن را وادار میکند با یک مسأله بماند، استدلال را دنبال کند و با دیدگاهی متفاوت مواجه شود. اما اگر کتابخواندن به جستوجوی تأیید تبدیل شود، تمرین عقلانیت نیست. جان استوارت میل بر ضرورت مواجهه با عقاید مخالف تأکید میکرد و داروین هرگاه با استدلال مخالف روبهرو میشد، آن را یادداشت میکرد؛ زیرا ذهن انسان شواهد مخالف را آسانتر فراموش میکند. نشانه عقلانیت این نیست که چقدر کتاب همسو خواندهایم، بلکه این است که تا چه اندازه حاضریم کتابی بخوانیم که ممکن است نظرمان را تغییر دهد.
امروز مسأله اطلاعات تصادفی فضای مجازی جدیتر شده است. اطلاعات، دانش نیست؛ دانش نیز فهم نیست و فهم هم به تصمیم درست نمیانجامد. شبکههای اجتماعی در چند دقیقه هزاران قطعه اطلاعات میدهند، اما انباشت اطلاعات پراکنده قدرت تحلیل نمیسازد؛ بلکه توهم دانستن ایجاد میکند؛ خطرناکترین شکل ناآگاهی، زیرا صاحب آن احساس نمیکند چیزی نمیداند.
ما از فرهنگ شفاهی به فرهنگ واکنشی رسیدهایم؛ جایی که سرعت واکنش از سرعت فهم جلو میزند. یک جمله کوتاه میتواند موجی از خشم یا نفرت ایجاد کند بدون فرصت بررسی. کتاب در نقطه مقابل این شتاب است؛ میتوان آن را بست، دوباره باز کرد و نظر را تغییر داد.
اما امروز فرصت خواندن هم در حال از بین رفتن است. بحران اقتصادی وقتی بخش بزرگی از انرژی ذهنی مردم صرف معاش و نگرانی از آینده میشود، کتاب با مسأله بقا رقابت میکند. فراغت فکری بخشی از کیفیت زندگی است و وقتی اقتصاد آن را بگیرد، مطالعه و تأمل قربانی میشوند. فقر فقط مادی نیست؛ گاهی فقر فرصت فکر کردن است.
بحران عقلانیت در ایران به این معنا نیست که ایرانیان عقل ندارند؛ به این معناست که عقل و دانش همیشه امکان اثرگذاری بر تصمیم و زندگی جمعی را پیدا نمیکنند. ممکن است اطلاعات فراوان داشته باشیم اما نتوانیم به فهم تبدیل کنیم؛ متخصص داشته باشیم اما تخصص را نادیده بگیریم؛ اشتباه کنیم اما از آن دفاع کنیم. مهمتر از همه، ممکن است آنقدر به درستی خود مطمئن باشیم که دلیلی برای شنیدن دیگری نبینیم. عقلانیت با یک جمله ساده آغاز میشود: «ممکن است من اشتباه کنم.» این جمله پیششرط شک، گفتوگو و اصلاح است.
ده سال پس از «چرا کتاب نمیخوانیم؟»، پاسخ را نباید فقط در گرانی کتاب یا فضای مجازی جست؛ بخشی به شرایطی برمیگردد که فراغت فکری را گرفته، بخشی به فرهنگی که واکنش از تأمل پیشی گرفته و بخشی به نهادهایی که دانش را به تصمیم تبدیل نمیکنند. حتی اگر به خواندن روی بیاوریم، مسأله فقط تعداد کتابها نیست؛ باید یاد بگیریم کتابی را باز کنیم که ممکن است عقیدهمان را به پرسش بگیرد. پرسش امروز دیگر این نیست که چرا کتاب نمیخوانیم، بلکه این است: آیا هنوز میتوانیم چیزی بخوانیم که نظرمان را تغییر دهد؟ اگر پاسخ نه باشد، با بحران عقلانیت روبهرو هستیم.
اسم نویسنده چیه؟