به گزارش عصر دنا، سنبلباجی، دختر عسکر کفشدوز رابری، با وجود ظاهری ضعیف و لاغر، به یکی از بانفوذترین زنان دربار فتحعلیشاه قاجار تبدیل شد و فرزندانش مانند فخرالدوله و شعاعالسلطنه، هرکدام نقشی ماندگار در تاریخ ایران ایفا کردند.
درباره سنبلباجی در تاریخ روایات متعددی وجود دارد که گاهی با یکدیگر در تناقض است، اما آنچه مسلم است، این است که فاطمه خانم، دختر عسکر کفشدوز رابری، از جمله زنان بانفوذ و مقتدر دربار فتحعلیشاه قاجار بود.
سیدمحمدعلی گلابزاده، کرمانشناس و پژوهشگر تاریخ، در کتاب «زن کرمانی، روشنای زندگانی» درباره فاطمه خانم که بعدها به «سنبلباجی» ملقب شد، مینویسد: در سال ۱۲۰۷ هجریقمری، فتحعلیخان نایبالسلطنه (فتحعلیشاه) از سوی آقامحمدخان قاجار مامور فتح کرمان شد و پس از وقایعی در کرمان و سیرجان، نوبت به قریه و قلعه رابر رسید. مردم به قلعه پناه بردند.
بنا به روایتی در کتاب تاریخ کرمان، پس از ۲۰ روز مقاومت، امیر ابوالحسن و ملاتقی و سایر ریشسفیدان قلعه از در امانطلبی بیرون آمدند و با شمشیر و تفنگ به اردوی فتحعلیخان رفتند. او جسارت آنها را عفو کرد و «مستوره جسمیه عسکر نام، کفشدوز آن قریه را به عقد انقطاعی مناکحه کردند.» این دختر، فاطمه، پس از مراسم عقد به همراه فتحعلیخان به تهران رفت و مراسم ازدواج آنها مدتی بعد برگزار شد. شب ازدواج آنها مصادف با قتل آقامحمدخان قاجار بود. این زن چهار فرزند آورد که معروفترین آنها فخرالدوله بانوی مقتدر عصر قاجار و شعاعالسلطنه بودند.
گلابزاده به توصیه استاد باستانیپاریزی با یکی از افراد مطلع اهل رابری به نام آقای تاجپور، از نوادگان علیاکبرخان خانلو، گفتوگو کرده است. تاجپور گفته که فتحعلیشاه قاجار بهجز سنبلباجی همسر دیگری از رابر نگرفته است. روایت او از ازدواج شاه با دختر کرمانی چنین است: در حمله فتحعلیخان به قلعه رابر، مردم از ترس اینکه دخترانشان به دست اغیار نیفتند، آنها را از منطقه خارج کردند. عسکر کفشدوز کور و ناتوان بود و سنبلباجی بسیار ضعیف و لاغر، بنابراین در محل ماندند. وقتی فتحعلیخان دختری از اهالی رابر طلب کرد، ماموران جستوجو نتیجهای نیافتند تا اینکه یکی از آنها گفت دختری بسیار ضعیف دیده که در سایه آفتاب دراز کشیده و دست خود را بر صورت گرفته است. فتحعلیخان گفت که خود اوست که «کمان شاهی» زده است و به این ترتیب او را آوردند.
سنبلباجی بهواسطه شخصیت و رفتارش، در بین همسران فتحعلیشاه جایگاه ویژهای یافت. نقل است با وجود زنانی چون گلپیرهن خانم و خوشنما خانم، تمامی عرایض و شکایات مردمی بهوسیله او به عرض شاه میرسید. گلابزاده مینویسد: او میکوشید بیطرفانه عمل کند و حل مشکلات مردم را بر هر اصل دیگری برتری دهد، حتی اگر شکایتی علیه فرزندش بود، آن را به شاه میداد و تقاضای رسیدگی میکرد. شاه نیز علاقه فراوانی به او داشت و برایش شعر عاشقانه میسرود: «آرام دل و جانی ای دلبر کرمانی / ای دلبر کرمانی، آرام دل و جانی…»
پس از مرگ فتحعلیشاه، سنبلباجی همچنان محترم بود و در حرم محمدشاه قاجار ماندگار شد. او پس از بازگشت از سفر حج در تهران درگذشت. مولف تاریخ عضدی درباره او مینویسد: «والده مرحوم شعاعالسلطنه از اسرای کرمان زمان شاه شهید آقامحمدخان است و در خدمت خاقان مرحوم فتحعلیشاه خیلی با احترام بود. حضرت پادشاهی و تمام شاهزادگان او را خانم میگفتند و واسطه عرایض مردم به حضور خاقانی میشد. از بس نیکمحضر و خوشقلب بود مکرر عریضه دعایای خمسه را که از شعاعالسلطنه پسر خودش تظلم کرده بودند، به حضرت خاقانی میداد و میگفت: نمیخواهم کسی مظلوم واقع شود و از شاه عالمپناه شکایت نماید. اگرچه پسر خودم مصدر ظلم باشد باید معزول شود.»
گلابزاده ماجرای دیگری از زندگی سنبلباجی نقل کرده است: وقتی علیاکبرخان، برادر سنبلباجی، به تهران رفت و همراه خواهرش به حریم شاهی راه یافت، با دیدن یکی از زنان حرم عاشق او شد. این خبر به شاه رسید و دستور داد او را به زندان بیندازند. سنبلباجی که از خصوصیات اخلاقی شاه آگاه بود، میدانست او به کسانی که کارهای بزرگ انجام دهند عنایت ویژهای دارد. از آنجا که علیاکبرخان در تیراندازی مهارت داشت، روزی که شاه به شکار میرفت، با توصیه او، علیاکبرخان موقتاً آزاد و همراه خواهرش راهی شکارگاه شد. اتفاقاً شاه شکاری زد اما عقابی فرود آمد و شکار را با خود برد. علیاکبرخان با تفنگ، عقاب را هدف گرفت و شکار را نجات داد. شاه از این اقدام خوشش آمد، قبای زربفتی به او هدیه کرد و متوجه شد که او برادر سنبلباجی است. رضایت شاه آنقدر بود که نهتنها آنها را مواخذه نکرد، بلکه پس از مدتی زن مورد نظر علیاکبرخان را طلاق داد و او به عقد برادر سنبلباجی درآمد. این زن از فتحعلیشاه حامله بود و فرزندی به نام عباسقلیخان به دنیا آورد. فرزند دیگری از علیاکبرخان به نام رضاقلیخان نیز به دنیا آمد که پدر مرتضیقلیخان صولتالسلطنه، چهره مشهور عصر قاجار در تاریخ کرمان است.
سنبلباجی فرزندانی به نامهای فتحالله میرزا (شعاعالسلطنه)، فخر جهان خانم (فخرالدوله)، حسن جهان خانم (والیه) و تاجلیبیگم داشت که هرکدام از موقعیت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی خاصی برخوردار بودند. فتحالله میرزا شعاعالسلطنه پسر سیوپنجم فتحعلیشاه بود و با ملکه زمان خانم دختر ابراهیمخان ظهیرالدوله ازدواج کرد. دختر آنها شکوهالسلطنه به عقد ناصرالدینشاه قاجار درآمد و مادر مظفرالدینشاه شد. شعاعالسلطنه در ایام حیات، حکومت ایالتهای زنجان، همدان و کاشان را بر عهده داشت و در سال ۱۲۸۶ هجریقمری در تهران درگذشت.
فخرالدوله، دختر دیگر سنبلباجی، از زنان مقتدر کرمانی در عرصه سیاست و تدبیر بود. او خطی بسیار زیبا داشت و نگارگری توانا بود. در گلآرایی، کتابت خطوط و تصویرسازی به شیوه ناخنی نیز مهارت داشت. تاجلیبیگم، دختر دیگر، به نکاح نصرالله پسر ابراهیمخان ظهیرالدوله حاکم کرمان درآمد و سالها بر رابر، جیرفت، اقطاع، اسفندقه و رودبار حکمرانی کرد. حسنجهان خانم، دختر بیستویکم فتحعلیشاه، از زنان شاعر و ادیب قرن سیزدهم هجریقمری بود و به سبب اینکه مدتی والی و حاکم کردستان بود، به «والیه» ملقب شد. به نوشته تاریخ عضدی «در صباحت منظر و لطف خاطر و سماحت بنان و فصاحت بیان، نظیرش کم بود. سبک عرفانی داشت و خود را اهل سیر و سلوک میدانست و شعر خوب میگفت.»
حسنجهان خانم به عقد خسروخان پسر اماناللهخان حاکم کردستان درآمد. مراسم عروسی ۱۰ روز و ۱۰ شب به طول انجامید و سپس والیه ساکن کردستان شد. چهار سال پس از ازدواج، خسروخان با دختردایی خود ماهشرف خانم متخلص به «مستوره کردستانی» ازدواج کرد. این اقدام برای حسنجهان سخت گران آمد و او گاه مینالید: «وصال تست نصیب رقیب و من ز فراقت / چرا ز غصه ننالم، چرا ز غم نخراشم.» او نخستین زنی است که اشعار زیبایی در رثای اهلبیت (ع) سروده است. پس از مرگ خسروخان در سال ۱۲۵۰ هجریقمری، مستوره کردستان را ترک کرد و به عثمانی رفت، اما والیه در آنجا ماند و از فتحعلیشاه برای فرزند ارشدش رضاقلیخان تقاضای حکومت کردستان کرد. چون فرزند به سن بلوغ نرسیده بود، والیه ۱۰ سال زمام امور را بهجای او در دست گرفت و به عمران و آبادی دیار پرداخت. در همان دوران، حاکم گروس به قصد تسخیر کردستان لشکر کشید و والیه با مقنعه و روبنده، سپاه خود را فرماندهی کرد و دشمن را مغلوب ساخت.
آنچه در لابهلای اوراق تاریخ و روایتهای شفاهی درباره سنبلخانم نوشته و گفته میشود، چهره زنی استوار و تاثیرگذار را روایت میکند که در دربار فتحعلیشاه صاحبنفوذ بود و نام خود را از کوچهباغهای رابر تا تالارهای سلطنتی تهران به یادگار گذاشت. سنبلباجی اگرچه در سایه شاهی زیست که دهها همسر دیگر داشت، اما برخلاف بسیاری از زنان همعصر خویش، از حاشیه به متن تاریخ راه یافت. امروز نیز کرمانیها او را میشناسند و قصه دختر نحیف کفشدوزی را بازمیگویند که در دربار شاه قدرتی یافت و بانوانی مقتدر همچون فخرالدوله و والیه را به روزگار قاجار هدیه کرد. شاید نه تسلط بر تخت، که ماندن در حافظه یک سرزمین بزرگترین پیروزی سنبلباجی باشد.