به گزارش عصر دنا، فردین علیخواه، جامعهشناس، در جستاری با عنوان «در حسرت زندگی نزیسته» به واکاوی حسرت دیرینهای میپردازد که از نوجوانی برای داشتن یک ضبط دوکاست مدلبالا در دلش مانده است. او با روایتی شخصی، از توقفهای مکرر مقابل ویترین مغازههای ضبطفروشی، اصرارهای نافرجام به پدر، و در نهایت پذیرش این حقیقت میگوید که گاهی خواستهها دیر به دست میآیند و آنگاه دیگر بیمعنا میشوند.
مدتی است که در اینستاگرام صفحاتی را دنبال میکنم که انواع ضبطصوتهای دوکاست، استریو و رادیوضبطهای معمولی را تبلیغ و فروختهاند. گاهی بیآنکه متوجه گذشت زمان شوم، دو یا سه ساعت با اشتیاق به مدلهای مختلف این دستگاهها چشم میدوزم.
یک روز نکتهای ذهنم را مشغول کرد: این صفحات، محصولات را بهعنوان کالایی قدیمی و تقریباً آنتیک معرفی میکنند و با کلمه «خاطرهبازی» بر نوستالژی تأکید دارند. خریداران نیز چنین حسی دارند؛ قصدشان از خرید استریو، قرار دادن آن در پذیرایی خانه برای تزیین است، نه استفاده بهعنوان دستگاه پخش موسیقی. اما حس من هنگام دیدن این ضبطها کاملاً متفاوت بود؛ مانند کسی بود که میخواهد آنها را بخرد، داشته باشد و از گوشدادن به موسیقی با آنها لذت ببرد. حتی فکر میکردم پس از خرید، با دوستان دوره دبیرستان تماس بگیرم و بگویم ضبط دوکاست خریدهام. من کاملاً در اکنون بودم، ولی آن صفحات با گذشته خاطرهبازی میکردند. چرا گذشت این همه سال در من اثری نداشت؟ چرا هنوز ضبط دوکاست را جزو لوازم ضروری خودم، مانند لپتاپ، میدیدم؟
برای یافتن ریشه این اشتیاق، به تجربههای زیستهام رجوع کردم. یادم آمد از اواخر سال ۱۳۷۸ که ازدواج کردم، هر وقت با همسرم از مقابل مغازه ضبطفروشی رد میشدیم، بیاختیار مقابل ویترین توقف میکردم. همسرم گاهی متوجه نمیشد و به راهش ادامه میداد، ولی همیشه اولین حدسش توقف من مقابل ویترین بود. این رفتار بارها تکرار شد تا اینکه او گفت: «کدام مدل را دوست داری؟ برویم بخریمش، حتی اگر گران باشد، تا شاید این رفتار را ترک کنی.» البته در آن سالها هنوز در خیابانها ضبطفروشی وجود داشت و این محصولات در گوشهای از فروشگاههای بزرگ جمع نشده بودند. حالا که این ضبطها به اینستاگرام مهاجرت کردهاند، من برای تماشای آنها به این فضا پناه بردهام.
برای کندوکاو بیشتر، به سالهای ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۰ رفتم؛ دورهای که نوجوان بودم و ضبطهای دوکاست بسیار باب میل دوستان همسنوسالم بود. مدلهای مختلفی در بازار عرضه میشد تا همه اقشار با هر سطح درآمدی بتوانند آن را بخرند. مدلهای خیلی ارزان چندان بهدردبخور نبودند و فقط مایه دلخوشی اقشار کمدرآمد بودند تا احساس داشتن ضبط دوکاست را داشته باشند؛ اینها ضبطهای دوکاست «حسرتی» بودند.
من بینهایت ضبط دوکاست دوست داشتم. یکی از دلایلش این بود که به خاطر ممنوعیت خریدوفروش نوار کاست در آن زمان، میشد با آن نوار تکثیر کرد. هر نواری را که دوست داشتیم امانت میگرفتیم و کپی میکردیم. اما ماجرا فقط این نبود؛ من ضبطهایی را دوست داشتم که چندین اکولایزر، دگمههای زیاد و چراغهای کوچک سبز و قرمز چشمکزن داشتند. وقتی صدای خواننده را با اکولایزرها تمیز میکردم، بینهایت لذت میبردم. این هیجان را در کنار دوستانی تجربه میکردم که ضبط دوکاست مدلبالا داشتند. گاهی چراغ اتاق را خاموش میکردیم و در تاریکی به رقص نورهای ضبط خیره میشدیم. گاهی ولوم را بالا میبردیم و اگر شیشههای اتاق به لرزه میافتاد، ذوق و شعف در چشمانمان دیده میشد. صاحب ضبط هم مدام اکولایزر را نشانمان میداد و میگفت: «ببینید! تازه هنوز ولوم را تا آخر نبردهام.» این کار شکلی از پز دادن بود.
راستش من دوست داشتم یکی از این ضبطها را داشته باشم. قیمت مدلی که میخواستم چندان بالا نبود، ولی چندین بار به پدرم گفتم. او میگفت پول ندارد و ضبط دوکاست را کالایی غیرضروری برای آن زمان و شرایط زندگی میدید. شاید هم حق داشت، چون علاوه بر من باید خواستههای شش فرزند دیگرش را هم تأمین میکرد. اساساً فکر میکرد پدر نباید به هرچه بچهها میخواهند «باشه» بگوید. در آن زمان کم نبودند پدرانی با چنین طرز فکری. درهرصورت او هرگز یکی از ضبطهای دلخواهم را نخرید؛ فقط در سوم یا چهارم دبیرستان یکی از همان «ضبطهای دوکاست حسرتی» را خرید که روی بلندگوهایش پر از چراغ بود. این حسرتیها مثل آدمهای نوکیسه در زلمزیمبو اغراق میکنند؛ ضبطی که پدرم خرید ده دگمه اکولایزر شلوول داشت که جابهجاییشان تغییری در کیفیت صدا ایجاد نمیکرد. خود پدرم عاشق چراغهایش بود؛ او کامیون داشت و به چراغ قرمز علاقه خاصی داشت.
امروز که این سطور را مینویسم، یکی از روزهای داغ تیر ۱۴۰۴ است. دو هفته قبل، از طریق اینستاگرام به یکی از دوستان دوره نوجوانیام پیام دادم و پرسیدم آیا هنوز آن ضبط دوکاست بزرگ و مدلبالایش را دارد. گفت پس از ازدواج آن را فروخته است. از خودم پرسیدم چرا سراغ ضبط او را گرفتهام و چرا تصویرش از ذهنم پاک نشده است. اگر میگفت هنوز دارد، آیا میرفتم و میخریدمش؟
نمیدانم شما چه تفسیری از نویسنده این متن خواهید داشت. قصد من «هندیبازی» درآوردن نیست، بلکه بیان نکتهای اجتماعی است. همانطور که جای خالی آدمهای ازدسترفته را هیچچیزی پر نمیکند و غم فقدانشان همیشه همراه ماست، جای خالی اشیایی که در زمان مناسب به دست نیامدهاند نیز بهسختی پر میشود. بعضی وقتها گویی اشیا جان دارند و آدم با آنها ارتباط عاطفی برقرار میکند. خریدن ضبط دوکاست از همان مدلی که دوست داشتم، حالا برایم سخت نیست و توان مالیاش را دارم؛ ولی من در آن زمان، در آن مقطع و در آن سن، آن ضبطصوت مدلبالای لعنتی را میخواستم، نه بیست، سی یا چهل سال بعدش!
حالا فقط با خیال آن خودم را مشغول میکنم. شاید به همین خاطر وقتی داستان «در جمع زنان» چزاره پاوزه را میخواندم، زیر جملهای خط کشیدم: «آدم هر چیزی را که بخواهد به دست میآورد، اما زمانی که دیگر به دردش نمیخورد!» وقتی سن بالا میرود، داشتن آن چیزی که زمانی با سماجت در پیاش بودی بیمعنا میشود، ولی خیال آن خواسته همچنان به تو چسبیده و رهایت نمیکند. من فکر میکنم هر آدمی در جایی از زندگیاش چیزی را جا گذاشته است و گاهوبیگاه با حسرت به آن نقطه از زندگی نزیستهاش خیره میشود.
میگویند آدمهایی که پیکر عزیزانشان را هنگام دفن نمیبینند، هیچوقت باور نمیکنند که او مرده است. شاید باید روزی به موزه ضبطصوتهای دوکاست کمپانی سونی بروم و دستهگلی مقابل ضبطی بگذارم که دوست داشتم برای من باشد. شاید با دیدن حضورش در موزه، مرگ آن را بپذیرم و با فقدانش کنار بیایم. اگر این کار را نکنم، حتی اگر رئیسجمهور ایالاتمتحده هم شوم، باز هم هنگام عبور از مقابل مغازه ضبطفروشی توقف خواهم کرد و به ضبطها خیره خواهم شد.
ارسال نظر (0)